آینـه ی شکسته
صادق هدایت
بدرقه ..کلام تلخ رفتنه... دوستان بدرقه ام نمی کنید...؟ تا همین نزدیکی ها...به فاصله ی ۱۸۰ روز....! پ.ن ۱...ما هم رفتنی شدیم...! ۲.میدانیم دلتان از فرط دوری بنده تیکه و پاره میگردد ...خدا بهتون صبر ایوب بده..! ۳.ببخشید که در این مدت سخت رنجاندمتان.. ۴.هنوزم هستم.ولی پست هام نیست...!! ۵.تمام....در نور باشید. از این حرفها که گذر کنیم از آنچه در درون خودم می گذرد می گویم آنچه که بار سنگین احساس حماقتی که رهایم نمی کند تحملم را طاق کرده ، وقتی از آدمها می پرسی چه چیز ناراحتتان می کند اکثرا با صدای بلند فریاد می زنند دروغ ..حال اگر از آنها بپرسي دروغ چيست احتمالا می گویند یعنی واقعیت را به گونه ای واژگون بیان كردن.. حال من سوال می کنم آیا دروغ نمی تواند عدول از تعهد یا پیمان باشد دروغ نمی تواند نفاق باشد دروغ نمی تواند هزار کوفت و درد و مرض دیگر که ما با لبهای خندان تحویل همدیگر می دهیم باشد.... مثلا یکی روزی به شما اظهار محبت میکند و شما هم که روحتان توی عالم هپروت معلوم نیست دارد چه غلطی می کند از همه جا بی خبر با احساس غرور از اینکه چه خوب که کسی هم توجهش به ما جلب شده یا این خانم یا آقا چه رفیق خوبی است و از خواهر یا برادر هم نزدیکتر است کلی برایش وقت می گذارید از زندگیتان می زنید خواب را از چشمتان دریغ می کنید و خوشحال که هم شما راضی هستید و حس ابزار بودن ندارید و فکر می کنید این همه توجه تماما به خاطر و جود نازنین خودتان است (خاک بر سر تان که اربابِ انواعِ حماقت چه شباهتی به چهره تان دارد)و هم او که شما تمام تلاشتان را برای انجام تعهدتان به او می کنید و غمش غمتان میشود و شادیش را برای خودش می گذارید. چند ماه بعد..... در اثر یک اتفاق نیاز این دوست ما به شما مرتفع میشود و شما که تا دیروز حس کریستف کلمب را بعد از کشف قاره آمریکا داشته اید با آنچنان برخورد سردی مواجه می شوید که حس تان تبدیل به حس( ... )..بگذریم حالا دو جور اتفاق ممکن است بیفتد .. : 1.از علت امر سوال می کنید که چه اتفاقی افتاده و پاسخ می شنوید که بله من یک کاری با شما داشتم الان دیگه ندارم. این جواب باعث میشه که به خودتون بگید عجب آدم صادقیه (این در اثر تجسم بلاهت پیش می آد) 2.از علت امر سوال می کنید و جوابی با منطق دُرنا!!! که به این دلیل و آن دلیل و ..... که تقصیر با خود شماست و خود شما اینطور خواستی و .. .....این جواب باعث میشه که چشمهاتون گشاد بشه و یاد داستان چوب و پیاز بیوفتین و احساس کنید که یه میله از یک نقطه خاص داره به وجودتون سرایت می کنه ..بگذريم..اگر اين حرفها را نميگفتم عقده ميشد در بيخ گلويم و تا ابد ماندگار بود..چه اينكه حتم دارم 99%منظورم را نفهميديد(...مبحث سي/اسي بود...)..... پ.ن ۱.شما را به خدایتان قسم میدهم....(ملامت بس است) ۲.به قول نصرت رحمانی،خوب می دانم که:دری که کوبه ندارد.کسی نخواهد کوفت...به انتظار نباش.. ۳.میتوان از متن برداشت دیگری هم کرد...اگر دوست داشتید.. هزار شعر ِنسروده هزار قاصدک ِسپید قاصدان ِهزار « دوستت دارم» ِ نگفته که با تفرقِ ابدی تنها یک فوت فاصله دارند؛ نثار تویی که به پهنای ِابدیت نیستی، و در تک تکِ سلول های روح ِ من نفوذ کرده ای! شعر از : حضرت آقای « مصطفی مستور» خواهیم رفت اما خاطرت باشد همیشه این تویی که می روی و همیشه این منم که می مانم... مرد گفت: حوصله ندارم. دارم مي روم. .زن بي تفاوت سرش را برگرداند و پاسخ داد: به سلامت. اين در براي رفتن هميشه باز است. خوش باشي دوست من. .صداي در كه آمد زن رو كرد به آينه و در چشمان خود چشم دوخت و گفت: منتظر هيچ معجزه اي نباش. تو اولين و آخرين معجزه اي گمان نمي كنم.اينجا هم براي نوشتن بايد مقدمه اي داشت..نگاشتم سكانس آخر...تا ديگر از خود و زندگي ام ننويسم..خيالتان را راحت كنم...ديگر از كفر گويي هايم در اين فضاي مجازي خبري نيست..از حال و روزم...از افكار و احساسات به درك واصل شده ام..اين خواسته ي شما بود...مگر همين را نمي خواستيد...تمام اش كردم...به همين سادگي...!!!...سعي ام بر كم شدن اين مطالب است..نه حذف كلي آنها...و اضافه كردن چند بخش كوچك..ديوانگي ها و ... .مدتي نيستم..دو پست را نوشتم..سرتان گرم شود..محتاج دعاي شماام..اين پست را اختصاص داده ام به صادق هدايت .
هدايت و غربت..!! تنها حس ناخوشایندی که ممکن است آدمی را دراوج رفاه و آرامش از بین ببرد و روحش را ذره ذره بسوزاند وبه آتش بکشاند، غم و اندوه ِناشی ازغربت وغریبی ست . شاید به جرات بتوان گفت بخشی از زندگی پر ازمحنت هدایت متاثر ازهمین غم کشنده و ویرانگرغربت بود . برای شخصی چون هدایت که عِرق عجیبی به خاک و موطن خویش و فرهنگ از دست رفته و به یغما برده اش داشت، نفس کشیدن در جایی که چشمها غبار مرگ را بر سراپای وجود نحیف اش می پاشید و مصلوبش می ساخت و زبان ها همه نیشتر و دستها همه آماده ی خفه کردن ِ گلوی ِ کلمات ِ مطهر اش بود، سخت و طاقت فرسا می نمود . این غم حاصل ازغریبی مختص زندگی در کشوری بیگانه نبود که بتوان به نحوی مداوایش کرد و مرحمی نهاد و یا به گونه ای با او ساخت بلکه این خود ِ دنیا بود که بطورغریبانه ای برای هدایت ناآشنا و بیگانه می نمود ، همان طورکه در داستان سگ ولگرد رنج تنهایی را به گونه ای تاثر برانگیز به تصویر می کشد . پات در این داستان به نوعی روایتگر تنهایی و غربت عمیق هدایت در میان مردم است . « چیزی که بیش تر از همه پات را شکنجه می داد نیاز او به نوازش بود.او مثل بچه ای که همه اش تو سری خورده بودو فحش شنیده بود. چشم های او این نوازش را گدایی می کرد و حاضر بود جان خودش را بدهد در صورتی که یک نفر به او اظهار محبت بکند و یا دستی روی سرش بکشد .» درد زیستن در میان انسانهایی که جامعه را مطابق سلیقه و حرص و شهوت خود می ساختند و لذائذ و خوشیها و یا شاید دردهایشان متعفن و حال به هم زن بود آزارش می دادو او را کم کم به آغوش تنهایی و غربت فراری می داد . « او احتیاج داشت که مهربانی خودش را به کسی ابراز کند و حس پرستش و وفاداری خود را به کسی نشان بدهد اما به نظر می رسید هیچ کس احتیاجی به ابراز احساسات او نداشت . هیچ کس از او حمایت نمی کرد و توی هر چشمی نگاه می کرد به جز کینه و شرارت چیز دیگری نمی خواند و هر حرکتی که برای جلب توجه می کرد مثل این بود که خشم و غضب آنها را بیشتر برمی انگیخت .» حتی درآخر داستان پات ( سگ ولگرد ) جانش را برای ذره ای نوازش و محبت صادقانه می دهد . «نزدیک غروب سه کلاغ گرسنه بالای سر پات پرواز می کردند ، چون بوی پات را از دور شنیده بودند . یکی از آنها همین که مطمئن شد پات هنوز نمرده دوباره پرید . این سه کلاغ برای در آوردن دو چشم میشی آمده بودند.» پ.ن ۱.جملات داخل گیومه از داستان سگ ولگرد نوشته ی صادق هدایت گرفته شده است ..1 ۲.با ذکر منبع از مطلب استفاده کنید ...!!.2 ۳.تولدت مبارك...!...پسر خاله ي عزيز.. ۴.ادامه مطلب را هم نگاهي كنيد..بد نيست.... ۵. هوس کوچ به سرم زده. شايد هم هجرت. نمي دانم. ز اين بي دلي ها خسته شدم. دستانم را و پنداشتیم که عشق هزاران سال می پیماید. * مارگوت بیکل * این روزها عشق هم بسته به تاریخ مصرفش از خود عرضه به خرج می دهد ..خاک برسر آدمک های بی عرضه ی این دنیا که به عشق خالق خود هم رحم نکردند ...تو که پشیمانی و خودت هم که خوب می دانی این را تنها من نمی گویم ... سندی محکم نگاشته شده در تمامی قصه های خلقت دنیاست، ازهندو و مسیحت و یهود گرفته تا فرهنگ های یخ زده ی یونانی و استرالیایی .... آیا فکرش را می کردی فرزندان آدم این چنین اشک ات را درآورند پس از آنکه عاشق شدی و رحم کردی و .... امیدوارم ناامیدت نکرده باشم پس از آنکه .... پ.ن ۱.مارگوت بيگل..عشق ام است.مگر ميشود انسان از عشق اش دست بكشد. ۲.نظرتان چيست..در رابطه با اين پست؟؟! دلم گرفت ای هم نفس.. پرم شکست تو این قفس تو این غبار تو این سکوت... چه بی صدا ...نفس نفس.. از این نا مهربونی ها ...دارم از غصه میمیرم.. رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میگیرم... تو این شب گریه می تونی..پناه هق هقم باشی تو ای همزادِ همخونه...چی میشه عاشقم باشی دوباره من...دوباره تو...دوباره عشق...دوباره ما... دو هم نفس...دو همزبون...دو همسفر..دوهم صدا... تو ای.. پایان تنهایی....پناه آخر من باش تو این شب مرگی ِپاییز...بهار باور من باش بذار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه... میخوام آیینه ی خونه با چشمات همنشین باشه.... ..همیشه کفر گفته ام...به یاد دارید؟؟ اما چه کند این آدمک دو پا که اسم و رسم اش را همه جا با خود به یدک می کشد ، زود عهد می شکند ، کافر می شود ، دوباره ایمان می آورد و توبه می کند و دوباره و دوباره این چرخه می چرخد تا برسد به یک نقطه و من در همان یک نقطه اش مرتب در حال در جا زدنم . دست خودم هم نیست ، طبیعت بشر همین است ، آمده که دل ِ خدا را با این رفتارهای عوضی و وارونه اش خون کند . بشر معرفت نمی داند . نمی دانم اصلا چرا اینها را می نویسم ولی یک چیز را خوب می دانم ، اینکه دلم لک زده بود برای این فضای مجازی و ثبت زمزمه های شبانه ام..با این حال....شاید برایتان خنده دار باشد...ولی به شدت دلتنگم..برای روزهای مدرسه...برای دوستانم...برای کارهایی که خون مدیرمان را به جوشش در می آورد..و مجبور اش می کرد...یک ساعت نطق کند...برای روزهایی که دست از تمرین کردن فیزیک و تنظیم کردن قرار داد های شرکت به جای حسابدار و چه و چه وچه..می کشیدم..فارغ از همه ی اعداد و ارقامی که روحم را متلاشی کرده اند . از آن آدمی بنویسم که همیشه بی قراررفتن و هجرت است ،بی قرار یک روح آشنا که از میان این جماعت صدایش بزند وبگوید با من می آیید ؟ وحشت غربت ، یاد و خاطره ی رفیقان و آشنایان ، عطر خانه و .......چه خوره ای افتاده به جانم...؟؟؟به یاد دارم...چندی قبل درست در 31تیر ماه.قرار بر تحویل دادن اظهار نامه های مالیاتی شرکت ها بود...کم از کنکور نبود.خاله ی بیچاره ی ما از صبح بالا و پایین میرفت ..ترس را در وجودش حس میکردم....خدایا چه وحشتی بود..طبق معمول همیشه..باید تراز نامه ها و هزینه ها را مینوشتم..دیگر خبره شده ام..تراز ها را ردیف کردیم برای آنکه میزان سود و زیان شرکت را حساب کنیم..خداوندا ..(بیچاره شدم تراز ها با هم نمیخواند...بعداز دو ساعت دویدن به این طرف و آن طرف ..خلاص شدم و نفس راحتی کشیدم..سود شرکت بالاست...(مهری)..بنابر این مالیات زیادی خفت شرکت را میگرد...خدا میداند که چند صد میلیون فاکتور زدیم و سند...چقدر تقلب.. ...حال نگاهش می کنم..آرام گوشه ای کز کرده و چشم هایش را بسته..فکر می کند..اما به چه نمی دانم؟؟؟...بگذریم... چه عصر دلتنگی بود.. .هنوز هم از گفتن اش شرمم می شود...ملامتم نکنید...خوب است....وقتی شیطان را در اعماق وجودتان جستجو می کنید...برای انجام دادن کاری که قلبا راضی نیستید..برای خواندن دفتری خاکستری..همیشه به دنبال فرصتی بودم برای کاوش در وجودش..برای فهمیدن آن همه نگاه های مخفیانه..برای.. .دفتر را روز اول از تحریری سر خیابان خرید...همان روزی که قدم به خانمان گذاشت...به خودم هی زدم و گفتم...آزاده الانه...همین الان...همانی که هفته ها انتظارش را کشیدی...پاورچین..وارد اتاق اش شدم...نبود...یا شاید هم بود و من ندیدم اش...لرزش دستانم را به وضوح حس می کردم و میدیدم...دفتر خاکستری ورق خورد...لعنت به من...لعنت... سر و ته دفتر را که بزنیم...سر از هوس یا شاید هم عشق در میاوریم (عشق سه هفته ای)...کدوم فرشته این حکم رو صادر کرده..؟؟ کجا نوشته؟ که پسر عمه و دختر دایی ..؟؟!هرگز خود را نمی بخشم بخاطر خواندن دفترش..ابتدا میخواستم چندی از متون دفترش را بنویسم..ولی پشیمانی بس بهتر است نقطه... نقطه را بلند بخوانید.... پ.ن 1 . ...دوستان 5مرداد روانه تهرانیم...دعایم کنید.. 3 . آقا ابی گوش میدن...چه جالب..(از متون دفتر میتوان فهمید) 4. ان شاالله 5مرداد ایشان هم روانه خانه شان میشوند.و عشق فراموششان...عشق 3هفته ای؟ ۵ .میدانم اینبار زیاد چرت گفتم...مرا ببخشید... ۶. به دنبال گزینه ی دوم نباشید..بنا بر دلایلی حذف شد...! .چه اینکه .تک تک شما در بند بند وجودم رسوخ کرده اید و تا ابد ماندگارید...دوستتان دارم پرسیدم : یه چیزی رو متوجه شدی ؟ گفت چی ؟؟ گفتم : اینجا بدون اینکه کسی چیزی به سوسک ها بگه خود به خود می میرن ... خندید و گفت : آره شاید به خاطر هوای سرد کولره با خودم فکر کردم ....هوای سرد کولر ... واقعا ... زندگی منم خیلی بی شباهت به این سوسکه نیست باید درجه کولر رو تا ته بالا ببرم .... نمی دانم چرا ولی این روزها بیشتر به این دوست فکر می کنم ...و اینکه مسیح وار دارد نقش یک منجی رو بازی می کند، حرفهای اتیکوس توی ذهنم رژه می رود..: توی این دنیا چیزای زشت زیادی وجود داره آدم.. کاش می تونستم همه اونا رو ازت دور کنم . اما این امکان نداره....ما به دروغ احتیاج داریم. زندگیمونو مرهون مرده ها هستیم...حداقل برای زندگی دوباره....به خودم دروغ گفتم...ملامتم نکنید خوب است...دیگر حوصله جفنگیات اش را ندارم.... "به هر حال مردن ناراحتم نمي كنه... اگه بتونم بازم بنويسم. در واقع هميشه گفته بودم كه زندگي فقط بدناميه. بدون اين كه بخوايم آوردنمون و بدون اين كه بخوايم مي برنمون. همين كه احساس كني داري چيزي رو لمس مي كني ازت مي گيرنش. محو مي شه.ما فقط ارواح را دوست داريم و بقيه آدمها هميشه معمايي اسرار آميز باقي مي مونن كه هیچوقت حل نمي شن." دوست دارم تمام کلمات را قبل از شروع شدنشان خفه کنم....تا زندگی سگی را که ماه هاست دچارش شده ام به یادم نیاورند..از حقیقت گریخته ام...فرار بازی مرگ باریست که مدام برای خودت تداعی اش میکنی...گمان نبرده ام...بلکه یقین یافته ام که این داستان...حداقل ذره ای از زندگی شما را هم تسخیر کرده است...داستانی که هر روز در ذهنت تمامش میکنی ولی فردا صبح...درست در اولین طلوعی که فکر می کنی.. یک نوزاد هستی...افسانه ای که یک دیوانه گفته است در ذهن محدودت رخنه می کند....چقد مبهم شد...قرار بود حرف هایم بی هیچ ابهام و آینه ای بزنم...باز هم...باز هم....این دست هایی که سعی می کردند دیگر نلرزند... حس نوشتن گرفته اند....دوباره حس تاراندن در آن ها پدید آمده که شاید...بتوانند...لکه ای تیره را از وجودت محو کنند...آره داشتیم چی گفتیم...؟؟؟... نمی دانم چرا امشب زبانم باز شده و هی پشت سر هم کلمات را ردیف می کنم و بعضی هاشان را هم بی رحمانه سر می برم و متولد نشده در نطفه خفه شان می کنم تا بمیرند و پیراهنم را خونی کنند...وای از فردا...گاهی آدم با خودش فکر می کند مگر فردایی هم هست؟؟ مگر من طلوع خورشید را دوباره خواهم دید..؟؟ یا اگر طلوع کندبا روزهای دیگر مگر فرقی هم دارد ؟میخواستم متن اردی بهشتم را ادامه دهم....باری سنگین بر روی سکوتم گذاشته است...شروعش می کنم...باشد که این بار سنگین از دوش این آدم برداشته شود.. توقع چندان گرانی نداشتم ، چیزی از تو نمی خواستم که در سرشت تو نبود.خواست من یک خواست انسانی و پسندیده بود . خود بارها می گفتی : نیازهای تو به حدی پسندیده و عاقلانه هستند که من شرم دارم در پاسخ بله دادن به تو ، حتی لحظه ای درنگ کنم . به من گفتی : این سه سالی که با هم آشنا و بی دروغ شده ایم ، تو مرا با آن چه پیش از تو با آنها آشنایی نداشتم ، آگاه ساختی حتی احساس می کردم سبک تر از آنچه بودم شده ام . با بالهای تو پرواز می کنم و بیمی از ابرهای پر رعد و باران های بلاریز ندارم . تو همه ی اینها را بی آنکه ناگزیرت کرده باشد ، بنا به میل خودت ، با همان کلمات و عبارات خاص خودت به من می گفتی . ساعت ها بی آنکه چشم از من برداری و یا از روی خستگی خمیازه ات را پشت دست هایت پنهان کنی ، و یا به یادت بیاید که خیلی دیرت شده ، مبهوت ، چشم به دهان وگوش به صدایم و حواس به حرفهایم داشتی . گاهی که من احساس می کردم زیاد پر حرفی کرده ام...گاهی شکلاتی را باز میکردم و یا می خواستم جرعه ای آب بنوشم ، تو عجولانه می گفتی : نه ، نه.. .تاخیر مکن... . بگو بگو : آب وشکلات باشد برای بعد.. . ادامه بده .... با سر سختی از خواسته های ساده ی خود چشم می پوشیدم ، خودم را در بند تمایلات تو محبوس می نمودم ، و ساعت ها و ساعت ها ، هر رازی را ، هر رمزی را ، هر راهی را ، هر چون و چرایی را ، هر حقیقتی را ، هر دوراندیشی را ، هر خوی و سرشتی را ، با شکیبایی و با کلماتی که اصلا بوی تصنع نداشتند ، برای تو می گفتم . سه سال ، هر هفته ، هر روز و هر ساعت به من می گفتی برای تو چه کنم ؟ مسرانه می گفتی : هرچه می خواهی به تو رایگان می بخشم . می گفتی : من منتظر کوچک ترین اشاره تو هستم . می گفتی : تنها آرزویم ، بر آوردن آرزوهای توست . می گفتی : به مرحله ای رسیده ام که احساس می کنم وقتی لیلی ومجنون به دل من نگاه می کنند،همه ی آه ها و اشک ها و اندوه شان را فراموش کرده وبه حال من می گریند می گفتی : کاش افلاطون زنده بود واو را محکوم می کردم که فلسفه ی عشقش ناقص بوده .وقتی من به حرف تو خندیدم ناراحت شدی و گفتی : دلت را بشکن و با این خنده ها آزارم مده... فکر نکنم این گفتگوهای سه ساله همه اش سراب سخنی بیش نبودند و ریشه اش در دل تو پایه ای و ثبات و قراری نداشته است باشد که آخرین سکانس زندیگ را برایم رقم زند...به بهشت سلامی دوباره میدهم...وداعی در کار نیست...که این آغاز یک درود ابدی ست... و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت ممنونم که وقتت را امشب ارزانی من کردی یا شاید هم دزدانه آمدم و گله ی معصومت را تاراج کردم ...برایت معصومیتی جاودانه را آرزومندم...زیاد به مخ ات فشار نیاور چون محال است مرا به یاد بیاوری..چه اینکه تک تک شما در بند بند وجودم..رسوخ کرده اید و تا ابد ماندگارید..دوستتان دارم... امشب دیگر تمام می شود ،آن همه تقدسی که لابه لای ذهنم جاخوش کرده بود چهره ی زشت و کریه اش را نشان داد زانوهای من خسته ترآن است که بتواند این بار سنگین را حمل کند ...خسته ام یا نه شاید مردم و خودم خبر ندارم.امشب کافر شده ام توی این دنیای هرکی هرکی آشغال با آدمهای آشغال تر از خودش دیگر باید چه اتفاقی بیفتد تا یک مومن کافر شود و برسد به این حرف نیچه که : (( خدا مرده است )) ... ویا اگر نمرده و هنوز وجود دارد آن قدر ها هم مهربان نیست که به دل ما راه بیاید خدا آن لحظه که تمام استخوان آدم از بغض و درد می سوزد و خاکستر می شود کجاست ...لعنت به من ...مسلمان و حرف کفر آمیز نیچه ی فیلسوف ...... یکی باید بیاید و به من بگوید برو گم شو عوضی ...برو بمیر ... دنیا همین است می خواهی بخواه ...نمی خواهی هم به درک ...دنیای بهشتیت تمام شد ... از درهای بهشت برگرد و به جهنم زندگی سلام کن .... ...نه خبری از عدل موعودت نیست یا اگر هم هست مال ........منکه توقع چندان گرانی نداشتم ، چیزی از تو نمی خواستم که در سرشت تو نبود. .... بد گمان نبرید..کافر نیستم..بریده ام شب که فرا می رسد می رسد به خودم وعده می دهم که فردا صبح به تو حتما خواهم گفت...صبح که فرا می رسد و نمی توانم بگویم رسیدن شب را بهانه می کنم و باز شب می رسد و صبحی دیگر...و من هیچ وقت نمی توانم حقیقت را به تو بگویم...بگذار میان شب و روز باقی بماند که چقدر دوستت دارم... 19/2/88 00:30
دنیای مرموزی ست..ما باید بدانیم که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست.باید خدا هم با خودش روراست باشد.وقتی که می داند خدای هیچکس نیست...من میروم هر چند می دانم که دیگر پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست... پایان 23/2/88 11:37
آنقدر زیاد خوابت را دیده ام..آنقدر زیاد با سایه ات راه رفته ام...حرف زده ام...آنقدر سایه ات را دوست داشته ام..که دیگر چیز از خودت برایم باقی نمانده...هیچ چیز عوض نمی شود حتی اگر خیال تو یک شب دیگر از لابه لای هوا سر نخورد..نخیزد زیر لحاف!برایم تعریف کن که هرگز فراموش نشدن چه حالی دارد...؟؟! ۲۴/2/88 22:16 من امّا بی نامِ تو یک لحظه احتمال ندارم.. «قیصر امین پور» ما عاشق هم بودیم...حسی که یه عادت نیست از من که گذشت اما...این رسم رفاقت نیست این که منو از قلبت بی واهمه میگیری اینکه منو میبازی دنبال کسی میری وقتی همه ی دنیات تنهایی و غربت بود وقتی همه جا با و احساس یه وحشت بود کی با همه ی قلبش بغض شبتو واکرد کی حال تو رو فهمید که با تو مدارا کرد باشه برو حرفی نیست...من از همه دلگیرم حالا که دلت رفته دستاتو نمیگیرم ما هر دو برای هم هر ثانیه کم بودیم کی جز تو نمیدونه ما عاشق هم بودیم ما عاشق هم بودیم ![]()
![]()
![]()


به دستان هيچ کس مي سپارم و درد دل مي کنم با درختان. ديوانگي هم عالمي دارد
ادامه مطلب







| De.s pho.to : MFT Graphic |

